تبليغاتX
بگم؟

بگم؟
یا رب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان 
قالب وبلاگ
میدونی، بعضی لحظه‌ها بوی کمپوت آناناس تازه میده.

 تصمیم گرفته‌م دیگه از آدما نگذرم. از آدما نباید گذشت. آدمای خبیث نه. آدمای زشت و نچسب نه. از اونا باید گذشت. بی‌اهمیتن. مثل دور سوخته‌ی نون سنگک. مثل فاصله‌ی بین یه سری حروف. مثل سوسک مرده‌ی توی راه پله. مثل خیلی چیزا.

اما از آدمای دیگه نباید گذشت. میدونی، از خنده‌ی آدما بعد این که یاد اولین بوسه‌شون میفتن؛ از جیغ بچه‌ی همسایه. از هیجانات بچگی. از چروکای دور چشم مامان‌بزرگ زیبا. از لرزش دستای راننده‌ی تاکسی که پارکینسون داره. از سفیدی کف پاهای نوزاد. از صدای قُرت قُرت آب خوردن پسر بچه‌های توی اتوبوس. از داغی همه انگشتای تو. از بوی بی‌نظیر غذای مامان. از دست‌پخت بی‌نظیر مامان. از غش‌غش خنده‌هایی قشنگ تو.

یه روز این بساط و دم و دستگاه رو جمع می‌کنم دست همو می‌گیریم با یه عالم گل و شکلات میریم یه جای دور خونه می‌سازیم. یه جای خیلی دور.

یه جایی خیلی دور از همه‌ی آدمای زشت.

یه جایی پُر از بوی کمپوت آناناس.

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 23:23 ] [ سپیده م.ک. ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

چیزهای توی مغزم، شاید

خدا، خواب، بغل، لواشک، برق، پرش، جعبه، سنگک، ماکارونی، دغدغه، نرمی، جیغ، شلیل، خرکاری، آب، پرواز